شاید وقتی مهدی به گوشی‌ام زنگ زد و گفت عید می رویم تا در مشهد باشیم باورم نمی شد که واقعا آقایم مرا طلبیده باشد تا به پابوسیش بروم. اما هرلحظه که به زمان رفتن نزدیک می شوم دلم بیشتر برای آقایم تنگ می شود. میدانم اول باریست که به مشهد می روم ولی نمی دانم چرا دلواپس نرسیدن‌ام. هنوز چیزی برای گفتن ندارم اما امیدوارم بعداز آمدن کلی حرف داشته باشم که بگویم و بنویسم.دعای گوی دوستان و نائب و الزیاره همه هستم.

و اما پس برگشت…

خواندن ادامه