خواندن خاطرات دفاع مقدس همیشه برایم جذاب بوده است. اما همیشه آنچه پس از مطالعه این خاطرات درک کرده‌ و می‌کنم این است که دفاع مقدس سراسر شیرینی و یا سراسر تلخی نیست. سفیدی محض، سیاهی محض و خاکستری نیست! دفاع مقدس، دفاع مقدس است! درست برعکس آنچه از آن برایمان گفته اند (و بیشتر چیزهایی که نگفته اند).

همین بی اطلاعی از دفاع مقدس که قداستش را مدیون روش، منش، هدف و ایدئولوژی شهدا و جانبازان است؛ ایجاب می‌کند تا با آنها بیشتر آشنا شویم. نامزد خوشگل من کتابی شامل چندین خاطره از شهدا و رزمندگان ۸ سال جنگ تحمیلی است؛ که بخوبی روحیه و جو حاکم بر آنروزها را شرح می‌دهد.

آوینی که رفت، آنهایی که سالهای جنگ از قم آن طرف‌تر را ندیدند، تازه فهمیدند فکه هم روی نقشه دیدنی است!

دیدم که جانم میرود خاطره‌ای کم نظیر از رفاقت دو نوجوان و پیوند ناگسستنی آنان است. ماجرا پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در حال و هوای دفاع مقدس روایت می شود. زمانیکه دو نوجوان (حمید داودآبادی و شهید مصطفی کاظم‌زاده) با یکدیگر آشنا شده و این آشنایی باعث ایجاد دوستی عمیق و تاثیرپذیری آنان از یکدیگر می شود. تا جایی که واژه دوستی و رفاقت را بازنویسی می کنند!

خواندن ادامه