[کتاب] – سلام بر ابراهیم

یکی دیگر از تاثیرگذارترین کتابهایی که در زمینه دفاع مقدس تا به الان خوانده ام کتاب سلام بر ابراهیم بوده است. این کتاب در برگیرنده زندگینامه و خاطرات شهید بزرگ دفاع مقدس ابراهیم هادی است که در دو جلد به چاپ رسیده. بهترین معرفی برای اینکه بدانیم چرا ابراهیم و چرا این کتاب نقل از خود کتاب است. که در ادامه می آورم.

قبل از شروع فینال رفتم پیش ابراهیم توی رختکن و گفتم: من مسابقه های حریفت رو دیدم. خیلی ضعیفه، فقط ابرام جون تو رو خدا دقت کن.خوب کشتی بگیر، من مطمئنم امسال برای تیم ملی انتخاب میشی.

من سریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیم هم وارد شد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیم جلو رفت و با لبخند به حریفش سلام کرد و دست داد. حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد هم حریف او جایی را در بالای سالن بین تماشگرها به او نشان داد! من هم برگشتم و نکاه کردم. دیدم پیرزنی تنها، تسبیح به دست، بالای سکوها نشسته.

نفهمیدم چه گفتند و چه شد. اما ابراهیم خیلی بد کشتی را شروع کرد. همه اش دفاع می کرد. بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد زد و راهنمایی کرد که صدایش گرفت. ابراهیم انگار چیزی از فریادهای مربی و حتی داد زدن های من را نمی شنید. فقط وقت تلف می کرد!

داور اولین اخطار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیم داد. در پایان هم ابراهیم سه اخطاره شد و باخت! حریف ابراهیم قهرمان ۷۴ کیلو شد! وقتی داور دست حریف را بالا می برد ابراهیم خوشحال بود! انگار که خودش قهرمان شده! بعد هر دو کشتی گیر یکدیگر را بغل کردند.

حرف ابراهیم در حالی که از خوشحالی گریه می کرد خم شد و دست ابراهیم را بوسید! دو کشتی گیر در حال خروج از سالن بودند. من از بالای سکوها پریدم پایین. با عصبانیت سمت ابراهیم آمدم. داد زدم و گفتم: آدم عاقل، این چه وضع کشتی بود؟ بعد هم از زور عصبانیت با مشت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمیخوای کشتی بگیری بگو، مارو هم معطل نکن.

نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم. جلوی ورزشگاه هنوز شلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و کلی از فامیل ها و رفقا دور هم ایستاده بودند. خیلی خوشحال بودند. یکدفعه همان آقا مرا صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم بله؟! آمد سمت من و گفت: شما رفیق آقا ابرم هستید، درسته؟ با عصبانیت گفتم: فرمایش؟

بی مقدمه گفت: آقا عجب رفیق با مرامی دارید. من قبل از مسابقه به آقا ابرام گفتم، شک ندارم که از شما می خورم، اما هوای ما رو داشته باش، مادر و برادرام بالای سالن نشستند. کاری کن ما خیلی ضایع نشیم.

بعد  ادامه داد: رفیقتون سنگ تموم گذاشت. نمی دونی مادر چقدر خوشحاله.بعد هم گریه اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کردم. به جایزه نقدی مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی دونی چقدر خوشحالم

۵+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *