غریقان مظلوم

برای خرید به مغازه‌ی محلمان رفته بودم. پس از اتمام خرید از آن خارج شدم. صدایی از پشت سرم: “به، آقا محمود! آقا محمود! خالا پسر، خالا پسر” برگشتم! خنده بر روی لبان هردوتایمان نقش بست! تازه درجه‌اش را گرفته بود و با لباس سفید و دو خط سردوشی در محل رژه میرفت. موتوریست کشتی بود و تازه ارتقا پیدا کرده بود. به هم رسیدیم و مصافحه‌ای کردیم و بعد از آن گفتم: