کاکتوس‌های من

دیروز برای خرید برخی اقلام بیرون رفته بودم و در شنبه بازار خودمان (بندرانزلی) در حال گشت و گذار بودم که صدای یک دختر چادری که در حال پرس و جو درباره کاکتوس های موجود بر روی جعبه ای بود که فروشنده برای فروش گذاشته بود نظرم را جلب کرد. کنجکاو شدم و به سمت کاکتوس ها رفتم که آنها را ببینم.

چون همیشه به کاکتوس ها علاقه داشتم و دلیلش را هم نمی دانم. اما میدانم چه زمانی عاشق کاکتوسها شدم…!

ادامه خواندن “کاکتوس‌های من”

از دلتنگی تا مشهد

شاید وقتی مهدی به گوشی‌ام زنگ زد و گفت عید می رویم تا در مشهد باشیم باورم نمی شد که واقعا آقایم مرا طلبیده باشد تا به پابوسیش بروم. اما هرلحظه که به زمان رفتن نزدیک می شوم دلم بیشتر برای آقایم تنگ می شود. میدانم اول باریست که به مشهد می روم ولی نمی دانم چرا دلواپس نرسیدن‌ام. هنوز چیزی برای گفتن ندارم اما امیدوارم بعداز آمدن کلی حرف داشته باشم که بگویم و بنویسم.دعای گوی دوستان و نائب و الزیاره همه هستم.

و اما پس برگشت…

ادامه خواندن “از دلتنگی تا مشهد”